تبليغات X

شب قدر...

 

بک یا الله...

 

ارسال شده در:شنبه 13 شهريور 1389

رمضان...

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:

 

رمضان ماهی است که ابتدایش رحمت است و میانه اش مغفرت و پایانش آزادی از آتش جهنم است.

 

پ.ن: با تقدیم احترامات...

 

ارسال شده در:دوشنبه 25 مرداد 1389

خیلی کم بود...

 

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

توقع تو از این روح سرد بسیار است

 

به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم ؟

زمانه ایست که گل های زرد بسیار است

 

حرامی آمد و دار و ندارمان را برد

در این قبیله که می گفت مرد بسیار است ؟!

 

یکی از این همه دیوانه عاشق لیلی است

اگر نه وحشی و صحرا نورد بسیار است

 

بگو به کفتر خوش باوری که در راه است

به این محله نیا هرزه گرد بسیار است !

 

مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

 

سید ابوالفضل محمدی

 

 

پ.ن: نمی دونم دلم گرفته یا شکسته. هر چی هست، اونی نیست که باید باشه...

 

ارسال شده در:يكشنبه 17 مرداد 1389

او می آید، هنوز منتظریم...

 

آرزوهایت را برآورده می کند. آنکه ابر را می گریاند تا گل را بخنداند.

 

پ.ن: نیمه شعبان، میلاد مبارک...

 

ارسال شده در:يكشنبه 3 مرداد 1389

شروع یک قصه جدید...

 

مثل کشیدن کبریت در باد

                            دیدنت دشوار است

من که به معجزه ی عشق ایمان دارم

                            می کشم

                                     آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد

 

هر شروعی قصه ای دارد؛ قصه ای که خدا آن را خوب می داند و کمک می کند که پیش برود. اصلاً بعضی جاهای قصه را انگار خودش برایمان می نویسد تا کمتر اذیت بشویم. بعضی جاهای قصه، فکرهای بکری توی کله مان می اندازد تا قصه مان زیباتر و جذاب تر بشود. بعضی جاها به ما انگیزه ادامه دادن و خسته نشدن می دهد تا بتوانیم قصه مان را به سرانجام برسانیم.

هر شروعی یک جور تولد است؛ تولد یک اتفاق خوب، یک خاطره جالب یا به دنیا آمدن موجودی متفاوت که اگر به دنیا آوردنش توی ذهن کسی شکل نمی گرفت و آن آدم، فکرش را برای کسیی دیگر یا کسانی دیگر تعریف نمی کردند، شاید هیچ کس به ضرورت بودن آن موجود پی نمی برد و دنبال به دنیا آوردنش نمی رفت.

هر تولدی یک ماجرا دارد، و گاهی قصه یک تولد با قصه دیگری ارتباط پیدا می کند. گاهی قصه دو یا چند تولد در هم گره می خورند، از هم دور می شوند و باز به هم می رسند...

 

مناف یحیی پور

 

پ.ن: هر چه بادا باد...

 

ارسال شده در:دوشنبه 28 تير 1389

من مسئول گلم هستم...

در این حال بود که صدای روباه را شنید.

روباه گفت: سلام.
شازده کوچولو اطراف را نگاه کرد و کسی را نديد ولی محترمانه سلام کرد.

صداگفت: من اينجا هستم، زير درخت سيب...
شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت:  من روباه هستم.
شازده کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. من خیلی تنها هستم.
روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. چون اهلی نشده ام.
شازده کوچولو گفت: ببخشید. اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. دنبال چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من دنبال آدم‌ها می‌گردم. اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزاردهنده است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و این تنها فایده شان است. تو دنبال مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نَه، دنبال دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: اهل کردن چیزی است که آدمها آن را فراموش کرده اند، یعنی ایجاد علاقه کردن.

...

[ادامه مطلب]
ارسال شده در:دوشنبه 31 خرداد 1389

نشانی های دوست من...

 

دلم دوست می خواهد. دوستی که اهل پیله کردن نباشد. از آنها نباشد که مدام به پر و پای آدم می پیچند و پیشنهادهای جوراجور می دهند. از آن دوست ها نباشد که دوست دارند توی همه کارهای آدم سرک بکشند و درباره همه چیز نظر بدهند.

 

دلم دوست می خواهد. نه دوستی که همق و همسن خودم باشد. نه آن قدر ساده و بی شیله پیله، که نتواند حرف دو پهلو بزند. نه آن قدر ساکت و آرام که همه حرف هایش را زیرلبی بگوید. نه آن قدر دلتنگ و مغموم که فقط بشود با او قدم زد یا روز تخت کوچک دو طبقه ای که مال خودت و خواهرت است نشست و خاطره معلم های سال پیش را مرور کرد.

 

دلم دوست می خواهد. نه دوستی که زود قهر کند، چشم و ابرو بیاید، پز بدهد یا از خودش تعریف کند. نه دوستی که هر سال جشن تولد بگیرد و کیک های صورتی سفارش بدهد یا آهنگ های خارجی گوش کند و چشم هایش را ببندد و هی از تو دور و دورتر شود. نه دوستی که مدام با تو پای تلفن باشد، اما وقتی با او خداحافظی می کنی احساس کنی که انگار سال هاست با هیچ کس حرف نزده ای!

 

دلم دوست می خواهد. نه دوستی که یکهو برود سفرو دور شود. بسیار دور و تو از او فقط یک مشت خاطره داشته باشی که به درد گریه کردن بخورد با چند تا عکس که نگاه شان کنی و آه بکشی و وقتی شماره تلفنش را نگاه می کنی چه قدر به نظرت غریبه بیاید. شماره ای که دیگر هشت رقمی نیست. انگار پنجاه تا عدد عجیب و غریب است که آن هم معلوم نیست اگر وصل شود، پشت گوشی همان آدم با همان صدای همیشگی و آرزوهای قدیمی باشد یا نباشد!

 

دلم دوست می خواهد. دوستی که ناپدید نشود. نرود. دلم دوستی می خواهد که عوض نشود. آن قدر یکهو عوض نشود که دیگر خودش نباشد. حالت چشم هایش، تکیه کلام هایش، گرمای دستش، حوصله اش، آرزوهایش... آه... آرزوهایش!

 

دلم دوستی می خواهد که خودش باشد. با همه آن چیزی که توی قلبش دارد و همه فکرهای کوچک و شیطنت آمیزی که توی کله اش دارد و همه آن حرف هایی که رک و پوست کنده به آدم می زند. دوستی که فکرهای ریزش را و هدف های کوچکش را از تو پنهان نکند. دوستی که برای تو همیشه وقت داشته باشد. دوستی که برای تو همیشه جا داشته باشد. دوستی که هیچ وقت حوصله اش را سر نبری. دوستی که تو را بخواهد. از آن مهم تر، دوستی که تو را بشناسد. بداند تو چه خواب هایی می بینی و بداند سه شنبه ها سنگینی و حالت خوب نیست، و بداند اگر کوه نروی کم کم هوای قلبت مسموم می شود و بداند چه وقت هایی بغض می کنی، اشکت سرازیر می شود، صدایت می لرزد، بداند دست خطت چه وقت هایی بد می شود، کی دیگر گریه ات بند نمی آید، داشتن یک دفترچه نو چه قد رخوشحالت می کند، صبحانه خوردن را چه قدر دوست داری و رازهای قلبت را کجا نگه می داری که بیرون نمی ریزد.

 

دوستی که بداند تو را با چه نام هایی صدا کند و بداند آهنگ چه جمله هایی را دوست داری و گاهی بدون آن که صدایش کنی برگردد و در لبخند پنهان مغمومش نشانت بدهد که به تو فکر می کند. دوستی که فکرهای تو را بخواند و زبان تو را بداند. دوستی که کلمات تو را بشناسد و همیشه بداند که حرف هایش را چه جوری تمام کند. بداند سر حرفش را با تو چه جوری باز کند. بداند...

دوستی که تو را، با همه شادی های کوچک و دردهای عمیقت، تو را با نشانی بن بست ها وب زرگراه هایت بشناسد!

دوستی می خواهم که... من دوستی می خواهم که پیر نشود، مریض نشود و ... نمیرد!

شما با این نشانی ها کسی را می شناسید؟

(حدیث لزر غلامی)

 

ارسال شده در:چهارشنبه 26 خرداد 1389

شتاب...

 

حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي کني:
وقت رفتن است!
باز هم همان حکايت هميشگي!
پيش از آن که با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چه قدر زود
دير مي شود!

 

 

غرورم اجازه نمی دهد دلتنگ شوم. اما دوری یا شاید دوستی، چاره ای باقی نمی گذارد برای دلتنگ نشدن. دلتنگ می شوم و غرورم می شکند. اما باز... خرده ریزه های غرورم سد شده اند سر راه اشک ها. این بار تسلیم می شوم. همه بغض ها را می خورم و دلم سنگین می شود. کاش این همه سنگینی دلم را نشکند...

 

 

ارسال شده در:سه شنبه 11 خرداد 1389

لبخند بزن...


 

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم...

 

 

نمی دانم چرا هر وقت به یاد لبخند تو می افتم، اشک را احساس می کنم و بغض را

فرو می خورم. لبخند تو، نهایت آرامش من بود...

 

ارسال شده در:شنبه 1 خرداد 1389

فاطمه رفت...

کاش از قلبم به قبرت راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

 

پ.ن: سلام بر تو ای بانوی من. سلام بر تو که آنقدر غریبی که هنوز نشناخته ایمت. آنقدر که هنوز فاطمه برای ما فاطمه نشده است...

 

ارسال شده در:دوشنبه 27 ارديبهشت 1389

میزان...

 

"و من یتوکل علی ا... فهو حسبه"

 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند. و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما.

دکتر شریعتی

 

پ.ن: گاهی تصور می کنیم که درست فکر کرده ایم، درست عمل کرده ایم و به نتیجه درست رسیده ام. کافی است سر برگردانیم و به پشت سرمان نگاه کنیم تا ببینیم در مسیر رسیدن به این نتیجه، چه ارزش هایی از دست داده ایم...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 11 فروردين 1389

عید است...

 

سال نو مبارک...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 26 اسفند 1388

ناگفته ها...

 

برخیز به خون دل وضویی بکنیم

در آب ترانه شست و شویی بکنیم

عمر اندک و فرصت خموشی بسیار

تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم

قیصر امین پور

 

 

پ.ن1: ماه نبود، هر چی نگاه کردم نبودم...

 

پ.ن2: محرم فرصت نشد بنویسم...

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

فاضل نظری

 

 

ارسال شده در:يكشنبه 2 اسفند 1388

اعتماد...

 

آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است

باران بهانه است...

 

 

عده ای برای خواندن نماز باران رفتند... تنها یک نفر با خود چتر برد...

 

پ.ن: باور داشتم... اعتماد هم کردم...

 

 

ارسال شده در:شنبه 17 بهمن 1388

تردید ندارم...

 

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی...

 

دلم قرص است. دلم به فردایی که می آید قرص است؛ به فردایی که خورشید به شکل دیگری طلوع می کند و گرمایی متفاوت به زمین می بخشد. دلم به رفتن ما و آمدن او قرص است. دلم به گرمای نگاه آدم ها قرص است وقتی که بی دریغ می بخشند، بی دریغ مهربانی می کنند و بی واهمه با دشواری ها روبهرو می شوند و می دانم درست همین وقت هاست که او هم دلش برای آمدن می تپد و مطمئنم همین وقت ها خدا از آفرینش خود، حس خوبی دارد؛ این وقت ها صفت احسن الخالقین او تجلی آشکارتری دارد.

دلم قرص است. دلم به فردایی که می آید قرص است؛ به فردایی که آدم بزرگ ها از لبخند ساده بچه های کوچک به روی همه موجودات تعجب نمی کنند؛ فردایی که آدم بزرگ ها، راحت دوست شدن کودکانشان را با گربه و مورچه و ناراحتی و گریه شان را برای از دست دادن جوجه و ماهی کوچکشان می فهمند.

دلم قرص است. دلم به فردایی که می آیی قرص است؛ به فردایی که تصویر لبخند مهربان خدا، در دل ها تکثیر می شود و همه می فهمند که انتقام خدا رنگ دیگری دارد و از جنس انتقامی که ما می شناسیم نیست. همه درمی یابند مجازاتی که خدا وعده داده است، چیزی جز کارهای زشت و سیاهی هایی نیست که بعضی از آدم ها، آن را برای دنیای دیگران می خواهند و خداهمه را در این دنیا و آخرت به خودشان برمی گرداند...

 

محمد مصطفی نیا

 

پ.ن: دلم قرص است. نگران چیزی نیستم که تو فراموش کرده باشی...

 

ارسال شده در:سه شنبه 22 دي 1388

محرم، ماه حق...

 

 

انا العباس واویلا

حسین تنهاست واویلا

 

گفتند زمان واقعه کربلا در روز عاشورا، فتنه باعث شد حق از ناحق قابل تشخیص نباشد...

گفتند آخرالزمان آنقدر شبهه زیاد می شود که 40 نفر از علمای اسلام شک می کنند...

و حالا ... ما در میان ایستاده ایم... نه عاشوراست ... نه ظهور... حق کجاست؟

 

 

ارسال شده در:سه شنبه 8 دي 1388

محرم شد دل و جان یادم آمد...

 

خیز جامه نیلی کن

روزگار ماتم شد

دور عاشقان آمد

نوبت محرم شد...

 

تو هم اعتماد کردی... به مردم کوفه... نه، به نامردمان کوفه... و باز هم خیانت... سال هاست که بر چهره هستی گرد غم پاشیده شده از این خیانت... سال هاست که محزون این خیانتیم... سال هاست که با شناخت یا بدون معرفت اشک می ریزیم... هنوز نه آن اعتماد را فهمیده ایم نه این خیانت را... انگار منافقین مسلم نما همه جا هستند... از آن زمان تا امروز... هر چه اشک بریزیم فایده ای ندارد... ننگ این خیانت شسته نمی شود...

 

پ.ن: می ترسم از منافقین، از مسلم نماها، از بی معرفتی...

پ.ن: من هم اعتماد کردم...

 

 

ارسال شده در:شنبه 28 آذر 1388

سنگدل...

ارسال شده در:يكشنبه 1 آذر 1388

یاد من باشد که تنها هستم...

 

هرگز اين قصه ندانست كسي
آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست
سرفرو داشت نمي گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
در كنارم بنشست
بر سرم دست كشيد
بوسه بخشيد به من
ليك ميدانستم
كه دلش با دل من سرد شده ست...

 

 

یاد من باشد که چند سال است اول مهر برای من، تنها یادآور ترافیک بیشتر است...

یاد من باشد که بیدار شدن صبح برابر تکرار مکررات تلخ و کسل کننده است...

یاد من باشد که دیگر هیچ روزنه ای وجود ندارد که نور از آن بتابد...

یاد من باشد که گرد و غبار همه جا را گرفته، حتی دل ها را...

یاد من باشد که احترام و اعتماد شکست، دیگر ارزشی ندارد...

یاد من باشد که این بازی تمام شده...

یاد من باشد که تنها هستم...

 

پ.ن: سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله... 12 آبان، پایانی دوباره...

 

ارسال شده در:شنبه 16 آبان 1388

حب لکم...

 

 

دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

دکتر علي شريعتي

 

 

چند رکعت مانده تا قنوت ... تا ربنای عشق ... دلتنگم ... قیامم به آسمان می رسد ... رکوعم کمر کوه را خم می کند ... سجده ام زمین را می لرزاند ... سهم من تنها ربنای عشق قنوت است و سلام وصال ... چه حیف که وصال بی جدایی معنا ندارد ... چه خوب که وصال بی جدایی معنا ندارد ... من یقین دارم به تکبیره الاحرام بندگی ... هفت بار به نیت واپس زدن هفت پرده نفس ... به نیت عبور از هفت آسمان ... به نیت پرواز دل ...

 

پ.ن: دوست داشتن را کم داشتم. اکنون دوست داشتن را دارم ولی دوست را کم دارم...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 29 مهر 1388

آخرین صفحه | صفحه از10 | صفحه بعدی

چون آفتاب گرم و صمیمی به من بتاب

بی تو اسیر ظلمت تقدیر می شوم...

آرشیو موضوعی

آبان

پیوندها

لیست دوستان

<%FriendUsername%>

آماربازديد ها