![]()
|
خوابهاي پريشان مي بينم ...
و آنچه در كوير زيبا ميرويد، خيال است... خوابهاي پريشان مي بينم. نه آرامشي، نه سكوتي. ترس و هياهو. تاريكي و ابهام. سرگردانم. نه خاكي ام نه زير خاكي. نه يادم نمي آيد. خوابهاي پريشان را هيچ كس به ياد ندارد. فقط دلهره و اضطراب مي ماند و بس. و من زير آوار تكرار ترس ها دست و پا مي زنم. به جايي نمي رسم. نه. دست و پاي بيهوده مي زنم در اين تاريكي مطلق. و خواب ديدم كه شايد ... -------------------------------------------------- روزي پيامبر اكرم فرمود: " زماني فراخواهد رسيد كه شما امر به معروف و نهي از منكر نكنيد." اصحاب به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عرض کردند:« آیا چنین اتفاقی خواهد افتاد؟» |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 29 مرداد 1387 و ساعت 9:20 قبلازظهر
اين عيد مبارك...
نيمه شعبان، ولادت با سعادت امام عصر(عج)، يگانه منجي عالم بشريت مبارك... پ.ن1: خدايا ظهورش را هر چه بيشتر نزديك گردان... پ.ن2: احساس مي كنم كه به جايي رسيدم كه طبق حديث روايت شده داره امر به منكر و نهي از معروف ميشه...
|لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 26 مرداد 1387 و ساعت 12:25 بعدازظهر
نااميدانه...
هان اي شب شوم وحشت انگيز تا چند زني به جانم آتش يا چشم مرا ز جاي بركن يا ديده ز روي خود فروكش يا باز گذار تا بميرم كز ديدن روزگار سيرم ديريست در اين زمانه دون كز ديده هميشه اشكبارم... نه. به جايي نخواهم رسيد. با اين پاهاي ناتوان هرگز. خسته ام. خسته تر از آنكه بخواهم به مسير بينديشم. چه سنگلاخ ها راهم را سد كرده باشند، چه مصائب آن را تلخ. ديگر نخواهم انديشيد، نخواهم ديد و نخواهم گفت. نه. ديگر تواني براي ايستادن ندارم. و هيچ كس را ديگر به ياري نخواهم خواند. اعتماد بنايي سست بنيان است كه تنها نشاني كه بر جا مي گذارد، آوار است. و ديگر زخمي نمانده كه اين آوارهاي پياپي بر پيكرم ننشانده باشد. آه تنها صدايي است كه بدون هيچ پژواكي در فضا مي پيچد... پ.ن: اللهم اشفع كل مريض والمجنون... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 22 مرداد 1387 و ساعت 4:21 قبلازظهر
نور آمد...
ديگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور ای گلبشکر آن که تويی پادشاه حسن با بلبلان بیدل شيدا مکن غرور از دست غيبت تو شکايت نمیکنم تا نيست غيبتی نبود لذت حضور گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مايه سرور زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار ما را شرابخانه قصور است و يار حور می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گويد تو را که باده مخور گو هوالغفور حافظ شکايت از غم هجران چه میکنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور اعياد شعبانيه مبارك |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 15 مرداد 1387 و ساعت 9:22 قبلازظهر
بيگناه...
بی گناهی کم گناهی نيست در ديوان عشق من بيگناهم و بيگناهي بزرگترين گناه عالم است و شانه هاي من زير بار مجازات سنگين اين گناه، خرد مي شود. پ.ن:احساس مي كنم يه مدت به سكوت و آرامش نياز دارم... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 18 تير 1387 و ساعت 4:37 قبلازظهر
زندگي مي كنم، پس هستم...
زندگي يک آرزوي دور نيست زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن!زندگي افسانه نيست گوش کن! دريا صدايت ميزند هرچه ناپيداست صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست اين تمامش ماجراي زندگيست پ.ن: با تمام اتفاقاتي كه اين چند وقت افتاد باز هم به زندگي عقيده دارم... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 11 تير 1387 و ساعت 12:20 بعدازظهر
شمع زندگي...
شايد آن روز كه سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينطور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق، چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست... وقتي قرار شد شمع باشي نمي توني وسط راه آتيش رو بدي يكي ديگه بگي چند دقيقه نگهش دار. بايد تا آخر بسوزي... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در چهارشنبه 22 خرداد 1387 و ساعت 9:56 قبلازظهر
ياس خوشبوي محمد داغ ديد....
ناموس دردهاي علي بودي و چو اشک پنهان نمود غيرت شير خدا ترا دفن شبانه ي تو که با خواهش تو بود فرياد روشني است ز چندين جفا ترا ... يک عمر در گلوي تو بغض استخوان شکست در سايه داشت گرچه علي چون هما ترا ... دادند در بهاي فدک آخر- اي دريغ- گلخانه اي به گستره ي کربلا ترا ... پ.ن: غم بود و درد بود و اشك بود و تو... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در دوشنبه 13 خرداد 1387 و ساعت 3:19 قبلازظهر
السلام عليك ايتها الصديقه الشهيده يا فاطمه الزهراء...
زن مگو مرد آفرين روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو عرش خدا را قائمه يک محمد يک علي يک فاطمه امروز آسمان هم ابري بود. هواي باريدن داشت... پ.ن: وامصيبتا از اين مصيبت... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در دوشنبه 30 ارديبهشت 1387 و ساعت 9:20 قبلازظهر
بي دل...
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست عالمي ديگر ببايد ساخت ازتو آدمي دلم را نمي خواهم. مي تواني آن را برايم نگه داري؟ به امانت. دلم فروشي نيست. فقط چند وقتي است روي سينه ام سنگيني مي كند. خودش نه. اما غمي كه دارد خيلي سنگين است. دلم نازك است. مي ترسم با اين غم سنگين بيفتد و بشكند. فقط براي مدتي. تا وقتي كه باران ببارد و دلم را پاك كند. بشويد و اين غم سنگين را با خود ببرد. مي تواني؟ فقط براي چند... شايد فقط چند لحظه. پ.ن: آدم شدن محاله... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 28 ارديبهشت 1387 و ساعت 3:30 قبلازظهر
يكي رفت، يكي آمد...
نردبان اين جهان ما و مني است عاقبت اين نردبان افتادني است لاجرم آن كس كه بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شكست اين دومين مراسم توديع بود كه من ديدم. و سومين رئيس اومد. رئيس جديد اومد. با ميني بوسش. همون ميني بوس معروف كه با رئيس مياد و با رئيس ميره. مثل رئيس قبلي. منتها از رئيس قبلي فقط يه سواري رفت. آخه جديدا مد شده كه تو مراسم توديع بگن " تنها آمدم و تنها رفتم" خوبيش اينه كه اين دو تا نمي تونستن چنين چيزي بگن. جوونه. زيادي جوونه. درسته كه مي گن به جوونها بايد ميدون داد. ولي نه يه دفعه يه ميدون اندازه "ميدان آزادي" كه نفهمه سر و ته اش كجاست. اينجور وقتها تجربه است كه كارسازه نه نيروي جووني. بدجوري تو اين يكي دو سال كارها با رابطه بازي صاحبان تجربه پيش رفت و الان .... نه تجربه اي دركاره نه رابطه اي. خدا عاقبت همه رو ختم به خير كنه... پ.ن: هوا سرد شده. طفلي اين ياس هاي بنفش قاطي كردن. دوباره گل دادن. |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 و ساعت 10:16 قبلازظهر
يوسف و زليخا...
نوشته اند شبى زليخا در خواب صورت و چهره يوسف را به او نشان دادند و گفتند او شوهر تو است . لينك داستان هاي آموزنده از حضرت يوسف عليه السلام پ.ن: خيلي جالب بود. اين همه درباره احسن القصص قرآن سوره يوسف شنيده بودم ولي اين رو بار اول بود كه خوندم. |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 14 ارديبهشت 1387 و ساعت 9:32 قبلازظهر
يك كلام...
پ.ن: غمگينم...
|لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 7 ارديبهشت 1387 و ساعت 4:48 قبلازظهر
غريبه...
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم فاضل نظري پ.ن: اون يكي ماهي كوچولوي بيچاره ام هم مرد. خدايش بيامرزد...
|لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در چهارشنبه 4 ارديبهشت 1387 و ساعت 4:53 قبلازظهر
زنهار...
حرف هاي ما هنوز نا تمام قيصر امين پور اسم مون رومونه. بنده. يعني به يه جايي، يه چيزي، به يه مبدا، يه ماوراء، يه وجود ....... وصليم، بنديم. اصلا به اين وجود بند بوديم كه شديم موجود، شديم بنده. مشكل هم همين جاست. گاهي وقتها يادمون ميره كه بنديم. ميريم پامون رو از گليممون درازتر كنيم كه يهو زير پامون خالي ميشه و با سر مي خوريم زمين. انگار يكي برات پشت پا گرفته باشه. همينه ديگه. بايد حواست رو جمع كني تا يادت نره كه بندي، كه بنده اي. پ.ن: روزها فكر من اين است و همه شب سخنم/ كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم ... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در يكشنبه 1 ارديبهشت 1387 و ساعت 9:49 قبلازظهر
عمر است در گذر...
شراب تلخ مي خواهم كه مردافكن بود زورش كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش سرشاخه هاي تازه جوانه زده شمشادها نرم و آرام از زير دستانم عبور مي كنند. اينها همان شاخه هاي خشك و خاردار زمستانند كه خطي از عبورشان را روي دستم باقي گذاشته بودند. پ.ن: ديروز ماهي كوچولوي بيچاره ام مرد. نذاشت يه ماه از سال نو بگذره بعد بميره. بي وفا. |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 24 فروردين 1387 و ساعت 10:07 قبلازظهر
تقصير ندانسته...
سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله؟ سه شنبه چرا اين همه فاصله؟ قيصر امين پور گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي و سرپناه بي كسي ام بود، طوفان تو آن را از من گرفت. كجاي دنياي تو را گرفته بود؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي. باد را گفتم لانه ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها كه از تو، به واسطه محبتم دور كردم، و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 20 فروردين 1387 و ساعت 4:41 قبلازظهر
شايد...
باز ما مانديم و شهري بي تپش وآنچه كفتار است و گرگ و روبه است گاه ميگويم فغاني بركشم باز مي بينم صدايم كوته است مهدي اخوان ثالث بايد راه مي رفتم تا مجالي باشد براي عبور افكار هرزه، بايد راه مي رفتم تا ته مانده انرژي اعماق وجودم را مصرف كنم تا، خسته تر از هميشه خود را به دستان خواب بسپارم، بايد راه مي رفتم تا به جز درد سنگيني سينه ام، چيزي حس نكنم، بايد راه مي رفتم تا تنها باشم، تا درك كنم لحظه لحظه تنهايي را، بايد راه مي رفتم تا فراموش كنم همه چيز را، همه افكارم را و خودم را، بايد راه مي رفتم تا فراموش كنم كه هستم ... پ.ن1: شد 4 بار... پ.ن2: سال خوبيه. شاد شروع شد... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 17 فروردين 1387 و ساعت 10:53 قبلازظهر
...
سال نو مبارك
|لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند 1386 و ساعت 9:12 قبلازظهر
راي هم مي دهيم...
ديروز جاتون خالي. رفتيم راي داديم و برگشتيم ( اينو نوشتم كه مطمئن باشيد تو حوزه نمونديم!) كه يك ساعتي طول كشيد. البته با اتحاد خانوادگي... خيلي جاي آقاي دكتر ( رئيسم) رو خالي كردم. آخه طفلكي رد صلاحيت شد. (كاملا به دلايل غرض ورزي سياسي!) ديشب هم كه مسيج ( شرمنده پيامك) معروف اصول گرايان به دو سه تا از گوشي هاي دور و برم رسيد. " مقام معظم رهبري: مردم به مجلسي راي بدهند كه راه را براي خدمت بيشتر دولت پرتلاش و خدمتگزار كنوني هموارتر كند." رفتم سراغ اينترنت تا حداقل تاريخ اين جمله مقام معظم رهبري رو پيدا كنم. ( از كجا معلوم كدوم دولت پرتلاش و خدمتگزار!؟!) تو اين سايت پيداش كردم: " ایشان افزودند: مردم در انتخاب نمایندگان مجلس این شاخص را نیز در نظر خواهند گرفت تا به یاری پروردگار و در پرتو «شور و شوق» و شركت عمومی مردم، مجلس هشتم یكسره یا با اكثریتی قاطع، تبلور و تجسم واقعی آرمانهای ملت و ارزشهای اسلام و انقلاب شود و ضمن ادای وظایف گسترده و سنگین قانونگذاری و نظارت، راه را برای خدمت بیشتر دولت پرتلاش و خدمتگزار كنونی، هموارتر كند." 22/12/86 از استفاده تبليغاتي و حذف سر و ته جمله كه بگذريم، حداقل تاريخش خيلي پرت نبود! نه كه خانوادگي رفته بوديم. ناظرهاي حوزه شك كرده بودن. علاوه بر اينكه فضوليش هم گل كرده بود كه اين چند نفر چرا دارن ميزدن تو سر و كله هم!!! فكر كنم بنده هاي خدا كلي فكر كرده بودن كه چطوري بيان جلو كه سه نشه. اومدن به من!!! گفتن متولد چه سالي هستي؟ گفتم ......شصت و ... سه ( خداييش يه لحظه يادم رفته چه سالي!) گفتن اصلا بهت نمياد هيجده سالت باشه!؟!؟! خانوادگي دچار شاخ درآوردگي شديم!! ولي بالاخره وظيفه ملي و ميهني مون رو انجام داديم. تازه كلي هم خوش گذشت. آخي! شبش هم دوباره دو تا ماهي كوچولوي قرمز خريدم. بالاخره از بهار سياسي كه بگذريم بهار طبيعت در راهه و بايد آماده شد. سال 86 كه اونقدر سريع گذشت كه خاطره هاي خوب و بدش با هم اتفاق افتاد! و الان چند روز تا سال 87... |لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 25 اسفند 1386 و ساعت 11:21 قبلازظهر [ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 8 ] [ صفحه بعد ] |
نوشته های پیشین
|

