تبليغات X

داوري...

هر كه آمد بار خود را بست و رفت،

ما همان بدبخت وخوار و بي نصيب،

ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

ز اين چه حاصل، جز فريب و جز فريب؟

 

مهدي اخوان ثالث، زمستان

 

پ.ن: خدايا ما را از شر همگان حفظ فرما...

 

ارسال شده در:يكشنبه 27 بهمن 1387

دنياي پست...

 

دوره ی ارزانی ست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يک تکه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيفی خورده ست
قيمت هر انسان!!!

 

 

 

يه سوءتفاهم باعث شده بود كه 3 ماه تمام زندگي من بريزه به هم. باز هم به دليل يك حقيقت نيمه پنهان. خداااااااااا...

 

 

 

پ.ن1: جمعه شبكه اول يه كاتون پخش كرد توي برنامه هر چي شما بگين به اسم كبوتر بي باك. داستانش هم جذب نيرو براي ارتش بود كه توي جنگ نامه رسوني كنن. جالب اين بود كه نقاشي اين كبوتره تابلو بود كه دختره. اون وقت تا آخر كارتون 5 تا كبوتر نشون دادن با صداي دوبله شده مرد. سوتي شون خيلي قشنگ بود. يه جا كه سربازها صف وايساده بودن فرماندشون گفت خيلي خوب دخترها!! و اونا با صداي مردونه جوابش رو دادن!!

 

پ.ن2: اون هفته قاضي شريفي، ترور شد. ولي همش توي اخبار تلويزيون گفت " مرحوم" " فوت كرد" " قرباني" و از كلمه "شهيد" استفاده نكرد. نمي دونم چي پشت پرده است. با اينكه در راه دين و ميهين ترور شده بهش شهيد نمي گن و حتي يه پيام تسليت هم صادر نشده. يا اينكه مردم ما ديگه از شنيدن نام شهيد خسته شدن. با اينكه تو اين چند وقت همش داره از شهداي غزه صحبت ميشه... چه خبره؟؟؟

 

پ.ن3: اون هفته رفتيم سومين سالگرد يه شهيد. و چقدر از اون لحظه دلم مي خواد هاي هاي گريه كنم. چقدر سخته بغضي رو تو گلو تحمل كني كه نه مي توني بشكنيش نه مي توني فراموشش كني...

 

پ.ن4: ديروز تنها شادي اين دو ماه مصيب بود. ميلاد باقرالعلوم...

 

ارسال شده در:شنبه 12 بهمن 1387

السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين...

 

خیز و جامه نیلی کن! روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مُسلم،  گوئیا مسلّم شد
ماه خون گواه آمد،  جوش اشک و آه آمد
رایت سپاه آمد،  کربلا مجسّم شد
پای خون دل واکن،  دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن،  ساحلی فراهم شد
گریه کن گلاب افشان! گل به خاک می‏افتد
باد مهرگان آمد،  قامت علی خم شد
قاسم و تپيدن‏ها،  لاله و دميدن‏ها
مجتبي و چيدن‏ها،  گُل دوباره خرّم شد!
تشنه،  اضطراب آورد،  آب می‏شود عباس
گو فرات،  خیبر شو! مرتضی مصمّم شد
خادم برادر بود از ره پرستاري
در قدم مؤخّر بود،  از وفا مقدّم شد
نوبت حسین آمد،  کآورد به میدان رو
نه فلک به جوش آمد،  منقلب دو عالم شد
چرخ در خروش آمد،  خاك،  شعله‏پوش آمد
آسمان به جوش آمد،  كشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا خاک می‏کند مریم
با مصیبت خاتم،  تازه داغ عالم شد
گرچه عقدة دل بود،  آبروي بيدل بود
كز هجوم فرصت‏ها اين فغان فراهم شد

يوسفعلي ميرشكاك

 

سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت، هشتم محرم سال هزار و چهارصد و سي، ما هنوز تنهاييم...

 

پ.ن: امروز 5 گل پرپر رو بدرقه كرديم. شايد روزي نگاهي به ما بكنن...

 

ارسال شده در:دوشنبه 16 دي 1387

سرنوشت دوره جديد...

 

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار اما باز
تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم
سلامم را تو پاسخ گوي با لبخند بی تزوير
بپرس احوال تنهايی من را
حال اينجايم
مپرس از اتفاق ياُس فرداها
مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير

 

 

آنقدر تلخ بود كه هنوز كام ذهنم گس مانده. شيريني رويا جايش را به حقيقت داد كه موقع پايين رفتن از گلويم تلخي اش را فهميدم. (نه تنها فهميدم كه تا عمق جانم حس كردم.) در عوض تا عمق افكارم نفوذ كرد و براي هميشه جاگير شد. مهم نيست كه چيزي تغيير كنه يا نه. اصلا مهم نيست كه حقيقت واقعا حقيقت باشه. مهم اينه كه روي افكارم خطي كشيد كه تا ابد باقي مي مونه...

 

 

پ.ن1: اگه خدا بخوادپروژه پاياني هم تموم شد.

پ.ن2: خدايا شكر... به نداده هات... و داده هات...

پ.ن3: دوره جديد شروع شد...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 4 دي 1387

عيد ولايت مبارك...

عيد غدير

 

نه فقط بنده به ذات ازلي مي نازد

ناشر حكم ولايت به ولي مي نازد

گر بنازد به علي شيعه ندارد عجبي

عجب اينجاست " خدا" هم به علي مي نازد

 

 

ارسال شده در:چهارشنبه 4 دي 1387

قدرت، سلطه، استعمار... انقلاب، شكنجه، رهايي...

 

چه بسيار مردان پر قدرتي

كه در اين جهان از پي راحتي

به كوه و كمر قصرها ساختند

همه قصرهاشان بياراستند

در اطراف هر قصر از بيم جان

گروهي مسلح نگهبانشان

...

ولي مرگ ناگه رسيد و گرفت

گريبان آن نابكاران زشت

...

به جاي كرم هاي مردم پسند

بر اين چهره ها كرم ها مي خزند

...

 

 

ترجيح ميدم سايه باشم تا مردم اصلا منو نبينن، تا اينكه خورشيد باشم و مجبور بشن به خاطر نديدنم چشماشون رو ببندن...

 

پ.ن1: شعر بالا توي كتاب تعليمات ديني دبستان بود. شعر از زبان يكي از ائمه بود كه به فارسي اينطوري ترجمه كرده بودن. خيلي دوستش داشتم. الان همين قدرش رو يادم مونده. اين چند وقت هم زياد خوندمش چون از اين مردهاي پرقدرت اطرافم زياده...

پ.ن2: بيشتر از اينكه سايه باشم تبديل شدم به يه روح. يه روح سرگردان...

پ.ن3: عيد قربان گذشته، ميلاد امام هادي(ع) امروز و عيد غدير چند روز ديگه مبارك...

 

ارسال شده در:يكشنبه 24 آذر 1387

زيبا بود...

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی *** عهد نابستن از آن به ، که ببندی و نپایی

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفته است ز یادم
دوستان عییب کنندم که چرا دل به تو دادم *** باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
چشم عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه *** ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت *** همه سهل است ، تحمل نکنم بار جدایی

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان *** این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریمان
چو نگارین خط تذهیب به دیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان *** که دل اهل نظر برد که سری است خدایی

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم *** چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن *** تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

سعدی این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان*** پرتوی روی تو گوید که تو در خانه مایی

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند *** تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد *** که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

 

استاد شهریار

 

پ.ن: منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 6 آذر 1387

هفت بار زنده شدم...

 

هر چه رویید از پی محتاج رست

تا بیابد طالبی چیزی که جست

هر که جویا شد بیابد عاقبت

مایه‏اش درد است و اصل مرحمت

هر کجا دردی دوا آنجا رود

هر کجا فقری نوا آنجا رود

هر کجا مشکل جواب آنجا رود

هر کجا پستی است آب آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

 

امن یجیب المضطرإذا دعاه و یکشف السوء
آیا کیست که مضطر را هنگام نیاز اجابت کند و بدی را از وی دور سازد ( او بهتر است یا این بتهای ناتوان ؟ )

نمل، آيه 62

 

هفت بار خواندم. به تقدس عدد هفت، هفت بار خواندم. هفت بار دلم پر كشيد. هفت با از شك به يقين رسيدم، از خوف به رجاء، از تاريكي به نور. هفت بار زمين خوردم و بلند شدم. هفت بار ترسيدم و پناه بردم. هفت بار گريه كردم و فرياد خواستم. هفت بار به قلبم رجوع كردم و لرزيدم. هفت بار دلتنگ شدم. هفت بار در آغوشت آرام گرفتم. هفت بار تو بودي و من... هفت بار تو را ديدم...

 

پ.ن: اگر كسي را مهمي پيش آيد نادعلي را هفت نوبت بخواند به نيت آن مهم. البته برآورده شود.

 

ارسال شده در:شنبه 25 آبان 1387

كاش يادم بماند...

 

ديگر افتاده ام از پا، در اين صحرا

در راهم صخره و خارا، خارا خارا

چون كشتي در دل طوفان يارا، يارا

درياب اي ساحل دريا مارا، مارا

 

و چقدر راحت مضطرب مي شوم. به در و ديوار مي خورم و ... تمام سنگيني بار دلم از چشمه چشم هايم بر پهنه صورتم جاري مي شود. با دستهايم پاك مي كنم ردپاي باقيمانده را. و دلم مي خواد با دستهاي خيس به آسمان نگاه كنم و ببينم كه به من لبخند مي زني. آن وقت هري دلم بريزد و تمام سنگيني اش را رها كند. كاش يادم بماند...

 

پ.ن1: يكسال گذشت. از روزي كه تبعيد شدم...

پ.ن2: ...

 

ارسال شده در:دوشنبه 20 آبان 1387

همه تعجب من از تو (3) ...

بهانه...

 

يك نكته خيلي عجيب ديگر تو اين است كه اين همه چيز عجيب در تو جمع شده و هيچ وقت تمام نمي شود. براي همين، من هميشه در مقابل تو حيرت زده و گيجم.

هميشه دارم درباره ات فكر مي كنم؛ اما چندان چيزي دستگيرم نمي شود. براي همين تصميم گرفته ام بيشتر از اينكه به تو فكر كنم، تو را دوست داشته باشم.

چون دوست داشتن تو، نه اينكه گيجم نمي كند،‌تازه آرامش بخش هم هست. آرامش بخش، مثل لحظه هايي كه از زور خستگي تا مي رسي به يك جاي گرم خوابت مي برد. آرامش بخش، مثل وقتي كه باد پاييز خودش را مي رساند به پيراهن تو و از تو آستينت ميرود تو و همين كه دارد قلقلكت مي دهد تو خودت را لاي پتو مي پيچي. آرامش بخش، مثل خوردن يك نان داغ، مثل گرفتن دست يك دوست، مثل شنيدن يك "جانم" ساده!

البته من دوست دارم كه پز تو را بدهم. كه بگويم من يك دوست شگفت انگيز دارم و هر كسي كه چيزي درباره تو بپرسد، يك چشمه از كارهاي تو را برايش تعريف كنم. به او بگويم:" اي بابا! هر چي ازش بگم حيرت مي كنين!" و بعد تعريف كنم كه تو چطور كاري كردي كه خود آنها بتوانند توي اين دنيا نفس بكشند! همين براي حيرت هميشه شان كافي است!

اما براي من، آن لحظه هايي كه خيلي خيلي تنها هستم، اين حيرت كردن از كارهاي عجيب تو نيست كه خوشايند است؛ بلكه فقط كافي است به قلب كوچكم نگاه كنم كه ببينم تو در آن نشسته اي و داري با لبخند به من نگاه مي كني؛ و آن وقت با آرامش به خواب بروم! همين!

ليلي شيرازي

 

پ.ن: چند وقتي است دلتنگم...

 

 

ارسال شده در:چهارشنبه 15 آبان 1387

همه تعجب من از تو (2)...

 

هر لحظه برای ما طلوعی تازه­ست
تكبیر به نیت ركوعی تازه­ست
آن نقطه پایان كه شما می­گویید
انگیزه ساده شروعی تازه­ست

 

يكي ديگر از شگفتي هاي تو اين است كه همه جا هستي. يك وقت اين حكايت را شنيدم كه كسي از عارفي پرسيد: مي تواني به من بگويي كه خدا كجاست؟

عارف جواب داد: تو مي تواني به من بگويي كه خدا كجا نيست؟!

واقعا تو كجا نيستي؟ تو حتي توي خواب هاي آدم ها هم هستي. توي نفس كشيدنشان و لحظه اي كه به دنيا مي آيند و وقتي كه مي ميرند. تو توي كوه ها خيلي حضور داري. توي دريا خيلي هستي. روي زمين موج مي زني. وقتي كه ما داريم از كوه بالا مي رويم، تو داري آهسته با ما مي آيي. و وقتي كه تشنه و بي كس و كار توي كوير گير مي افتيم، تو همان چشمه اميدي هستي كه چند قدم دورتر، در انتظار ماست!

" پس از ساعتها كه در سكوت راه رفتيم، شب شد و ستاره ها يكي يكي درآمدند. من كه از زور تشنگي تب كرده بودم انگار آنها را خواب مي ديدم. حرف هاي شهريار كوچولو تو ذهنم مي رقصيد.

ازش پرسيدم:" پس تو هم تشنه ات هست،ها؟"

اما او به سوال من جواب نداد، فقط در نهايت سادگي گفت:" آب ممكن است براي دل من هم خوب باشد..."

... گفت:" كوير زيباست."

و حق با او بود. من هميشه عاشق كوير بوده ام. آدم بالاي توده اي شن لغزان مي نشيند، هيچي نمي بيند و هيچي نمي شنود؛ اما با وجود اين، چيزي توي سكوت برق برق مي زند.

شهريار كوچولو گفت:" چيزي كه كوير را زيبا مي كند اين است كه جايي يك چاه قايم كرده..."

از اينكه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميز شن پي بردم، حيرت زده شدم. بچگي هام توي خانه كهنه سازي مي نشستيم كه معروف بود توي آن گنجي چال كرده اند. البته نگفته پيداست كه هيچ وقت كسي آن را پيدانكرد و شايد حتي اصلا كسي دنبالش نگشت؛ اما فكرش همه اهل خانه را تردماغ مي كرد:" خانه ما ته دلش رازي پنهان كرده بود..."

گفتم:" آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه كوير، چيزي كه اسباب زيبايي اش مي شود نامريي است!"

... چون خوابش برده بود بغلش كردم و راه افتادم. دست و دلم مي لرزيد. انگار چيز شكستني بسيار گرانبهايي را روي دست مي بردم. حتي به نظرم مي آمد كه تو تمام عالم چيزي شكستني تر از آن هم به نظر نمي رسد. تو روشني مهتاب به آن پيشاني رنگ پريده و آن چشم هاي بسته و آن طره هاي مو، كه باد مي جباند، نگاه كردم و تو دلم گفتم:" آنچه مي بينم صورت ظاهري بيشتر نيست، مهم ترش را با چشم نمي شود ديد..."

باز، چون دهان نيمه بازش طرح كمرنگ نيمه لبخندي را داشت، به خود گفتم:" چيزي كه تو شهريار كوچولوي خوابيده مرا به اين شدت متاثر مي كند وفاداري اوست به يك گل: او نصوير گل سرخي است كه مثل شعله چراغي مي مانست كه يك وزش باد هم مي توانست خاموشش كند.

و همانطور در حال راه رفتن بود كه دمدمه سحر چاه را پيدا كردم."

 

ليلي شيرازي

 

 

پ.ن1: وقتي هيچ جايي نداشتم، فقط تو بي هيچ شرطي راهم دادي. تنها جايي كه مي تونستم بي دغدغه باشم و به هيچ چيز ديگه اي فكر نكنم...

پ.ن2: اون هفته مشهد بودم و در حريم حرم امام هشتم (ع)...

 

ارسال شده در:دوشنبه 13 آبان 1387

همه تعجب من از تو(1)...

 

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی است برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند
حرف هایی شگفت زیبا و اهورایی همین هایند .

..::دکتر علی شریعتی::..

 

من دل كوچكي دارم. اما تو با اينكه خيلي بزرگ هستي، خودت خواسته اي كه توي دل كوچك من جا بگيري. اين عجيب نيست؟ كار بزرگي است كه فقط از عهده تو برمي آيد. مثل خيلي كارهاي بزرگ ديگر.

مثل اين كه همه دنيا را توي تخم چشم ما آدم ها جاداده اي. و يا اينكه همه د نيا را با يك دانه خورشيد روشن مي كني. يا اينكه كاري كرده اي كه توپ بزرگي مثل زمين همين طور معلق در هوا بچرخد؛ اما نيفتد پايين! و كاري كرده اي كه ميلياردها آدم روي اين توپي كه دارد مي چرخد زندگي كنند؛ اما نفهمند كه چطور و چقدر تند دارد مي چرخد!

اينها كارهاي عجيبي است كه تو انجام داده اي. و هر روز كارهاي عجيب ديگري هم از تو سر مي زند. مثلاً به دنيا آمدن اين همه بچه توي دنيا، يكي ديگر از همين كارهاي عجيب توست كه هر روز، بارها دارد اتفاق مي افتد. من كه هر وقت به اين كارهاي عجيبت فكر مي كنم سرم سوت مي كشد!

يكي ديگر از عجايب تو اين است كه هزار تا اسم داري! فكرش را بكن. ما آدم ها خيلي كه اسم داشته باشيم، دو اسمي هستيم. يك اسم شناسنامه اي داريم و اسم دگير هم، آنكه توي خانه يا دوست هايمان با آن اسم، صدايمان مي كنند. دست بالا اين است كه يك فاميلي دو سه قسمتي هم داريم. خود من يك نفر را مي شناسم كه فاميلي اش ميهن دوست تهراني است و با اسمش كه مرادعلي است روي هم مي شود پنج تا كلمه! تازه كلاً وقت صدا كردن، همان علي صداي مي كنند!

هيچ كس را نديده ام كه مثل تو هزار تا اسم داشته باشد و به هر اسمي كه صدايش كني رويش را يه سمتت برگرداند و همه اسم هايش هم زيبا باشد:

"نامي براي مردن

نامي براي تا به ابد زيستن

نامي براي بي اين كه بداني چرا

گاهي گريستن

پيغمبران

به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زيرا كه نام كوچك تو

شرح هزار نام بزرگ خداست

زيرا

هزار نام خدا

زيباست!"

 

ليلي شيرازي

 

پ.ن: مي دونم كه خيلي دوسم داره... خيلي ...

 

ارسال شده در:شنبه 27 مهر 1387

به اندازه تمام تنهايي ها...

 

اليس الله بكاف عبده

آيا خداوند براي بنده اش كافي نيست؟

سوره زمر آيه 36

 

 

بغضم كه شكست، گريه مي كنم. هاي هاي گريه مي كنم و اشك مي ريزم. اشك مي ريزم و اشك مي ريزم و اشك مي ريزم...

به اندازه تمام دل هاي شكسته، به تلافي تمام زخم هاي بي مرهم، به جبران تمام لحظه هاي تنهايي، روزهايي كه دل بود ولي همدل نبود. همدلي نبود، و چه راحت از كنار هم گذشتيم. بدون اينكه نگاهي به خرده هاي دل شكسته هم بكنيم. چشم ها را بستيم و براي هميشه نديديم. و حالا.... بغضم كه شكست، گريه مي كنم...

 

پ.ن: رمضان هم ............. رفت..........

 

ارسال شده در:يكشنبه 14 مهر 1387

شب، ماه و ...

 

يَا نُورَ النُّورِ يَا مُنَوِّرَ النُّورِ يَا خَالِقَ النُّورِ يَا مُدَبِّرَ النُّورِ يَا مُقَدِّرَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا قَبْلَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا بَعْدَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا فَوْقَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا لَيْسَ كَمِثْلِهِ نُورٌ

 

 

گفت: توي ماه چي نوشته؟

گفتم: خيلي چيزها. بستگي داره چطوري نيگاش كني.

گفت:‌تو چي مي خوني؟

گفتم: نمي دونم. شايد بايد اونقدر بهش نگاه كنم نا چشمام چپ بشه بعدا بفهمم.

سكوت كرد. چند لحظه شايد هم كمي بيشتر.

هميشه از بي جواب موندن سوالها و سكوت قبل از جواب بدم ميومد. سكوت رو شكستم و گفتم : شما چي مي خوني؟

گفت: من؟

گفتم: بله.

گفت: "علي". ادامه داد: شمال ماه سمت راست.

گفتم :‌شمال شرقي.

گفت: آره. شمال شرقي، اون قسمت تيره تر شبيه عين عليه. ادامه بدي به يه الف ك مي رسي كه ميشه لام علي. الف رو ادامه بده تا پايين و بقيه اش هم ميشه ي.

گفتم: اينطوري هم ميشه خوند. "علي"

 

 

پ.ن1: بيدارِ بيدار... و اي كاش بيدارِ بيدار...

پ.ن2: امسال اول مهر، دوم مهر بود...

 

ارسال شده در:شنبه 6 مهر 1387

شب قدر، شب من، شب خدا...

 

" ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم. و چه مي داني كه شب قدر چه شبي است. شب قدر از هزار ماه بهتر است. شبي كه در آن، فرشتگان و روح به فرمان و اجازه خدا فرود مي آيند. شبي كه تا سپيده دم رحمت و سلامت است. ( سوره قدر)"

 

 

بهش گفتم: تو هم مثل من گريه ات نمي آيد؟

گفت: گريه براي چه؟ مگر آمده ام عزاداري؟

جا خوردم: پس چي؟ مثلا شب قدره ها! عزاست ديگه.

خدنديد، راحت خنديد و گفت: كي گفته شب قدر شب عزاداري است؟ اتفاقا شب مباركي است. يك جورهايي بايد ته دلت شاد هم باشي.

فكر مي كنم گيج شدنم را حس كرد كه ادامه داد: قرار است قرآن بخوانيم، فكر كنيم، دعا كنيم. مگر نه؟!

مثل چند شب قبل،‌ دوباره خواب داشت با همان دمپايي ابري هاي قديمي، بي صدا سراغم مي آمد كه بعد از چند دقيقه سكوت، صداي آرامش را شنيدم كه گفت: ببين، ممكن است آدم وقتي دارد قرآن مي خواند يا دعا مي كند، گريه اش هم بگيرد، اما اين گريه، گريه عزا نيست. از جنس گريه حرف زدن با خداست، جنس خواستن از خدا، جنس طلب بخشش، جنس تشكر از رحمتش.

البته اين هم هست كه شهادت حضرت علي(ع) در شب 21 ماه مبارك رمضان، با شب قدر هم زمان شده و آن را محزون كرده است. اگر شب بيست و يكم عزاداري كنيم به خاطر شهادت امام علي(ع) استف نه اين كه شب قدر، شب عزاداري باشد.

گفتم: من هم دعا مي كنم. يك طومار بزرگ دارم كه شك ندارم جايش همين جاست. يكي يكي به خدا مي گويم و منتظر مي مانم تا او تيك بزند. ولي نمي فهمم اين همه رمزآلود بودن را. اصلا چرا معلوم نيست كدام يك از اين شب ها شب قدر است؟

گفت: اگر شب مشخصي بود و تو آن را از دست مي دادي، چه حالي مي شدي؟ شايد خدا خواسته چند بار به ما فرصت بدهد. گفته بعد از حدود دو دهه روزه داري كم كم مي تواني آمادگي درك شب قدر و رقم خوردن سرنوشتت را داشته باشي. شب بيست و يكم بيدار بمان و فكر كن و دعا كن و قرآن بخوان. اما شب بيست و سوم را هم داري، اگر نشد و خواب ماندي هم شب هاي ديگر باز فرصت هست؛ شب بيست و پنجم، شب بيست و هفتم ...

انگار قرار است تو يك شب بيدار بماني. يك شب بنشيني و با خدا حرف بزني و سنگ هايت را وابكني. حتما قرار نيست گريه كني. قرار است فكر كني. اگر هم دلت شكست و اشك ريختي، شايد معني اش اين است كه خدا آمده كنارت. بايد نگاه كني كه سال قبل چه كار كردي و تصميم بگيري كه سال بعد مي خواهي چه كار كني. بعد به خدا مي گويي: اين دارايي هاي من، اين هم خواسته هاي من. اون وقت ترديد نكن كه خدا بهت وام مي دهد. وامي كه تو بتواني تا ته دنيا بروي. خودش در قرآن گفته است: آنچه در زمين و آسمان است را به تسخير و اطاعت شما واداشته است.

اصلا به نظر من خدا دنبال ترفندها و وعده هاي گاه و بيگاه مي گردد كه يادمان بيندازد پشتمان را خالي نيم كند و هميشه هست. مگر بارها نگفته به سمت من برگرديد، هر چند گنه كار؟ اما يادت نرود كه بايد قسط هاي وامت را سرموعد پرداخت كني. اگر بعد از يك سال دوباره شب قدر شد و تو آمدي و معلوم شد برگه هاي دفترچه قسط تو كنده نشده؟ " اي خدا چرا حاجت هاي سال قبلم را ندادي؟!"

گفت: خدا تو را دوست دارد و نگاهت مي كند و دعاهايت را مستجاب، فقط به اين دليل كه تو مهرباني و مطمئني خدا برگه خواسته هايت را نگاه مي كند. خدا حتما خواسته هاي تو را تيك مي زند، چون تو به اين موضوع اعتقاد داري و ايمان يعني همين.

 

ساجده عرب سرخي

 

پ.ن: بيداري ولي خوابي. پس به چه دردي مي خوره اين چشم باز نگه داشتن...

 

 

ارسال شده در:شنبه 30 شهريور 1387

ضيافت الهي برپا شد...

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهمَ  اجْعلْ صِيامي فـيه صِيـام الصّائِمينَ وقيامي فيهِ قيامَ القائِمينَ ونَبّهْني فيهِ عن نَومَةِ الغافِلينَ وهَبْ لي جُرمي فيهِ يا الهَ العالَمينَ واعْفُ عنّي يا عافياً عنِ المجْرمينَ.

 

خدايا قرار بده روزه مرا در آن روزه داران واقعى وقيام وعبادتم در آن قيام شب زنده داران وبيدارم نما در آن از خواب بى خبران وببخش به من جنايتم را در اين روز اى معبود جهانيان ودر گذر از من اى بخشنده جنايات كاران.

دعاى روز اول ماه مبارك رمضان

 

پ.ن: خدايا...

 

ارسال شده در:چهارشنبه 13 شهريور 1387

خوابهاي پريشان مي بينم ...

 

و آنچه در كوير زيبا ميرويد، خيال است...

 

 

خوابهاي پريشان مي بينم. نه آرامشي، نه سكوتي. ترس و هياهو. تاريكي و ابهام. سرگردانم. نه خاكي ام نه زير خاكي. نه يادم نمي آيد. خوابهاي پريشان را هيچ كس به ياد ندارد. فقط دلهره و اضطراب مي ماند و بس. و من زير آوار تكرار ترس ها دست و پا مي زنم. به جايي نمي رسم. نه. دست و پاي بيهوده مي زنم در اين تاريكي مطلق.

و خواب ديدم كه شايد ...

 

 

--------------------------------------------------

 

روزي پيامبر اكرم فرمود: " زماني فراخواهد رسيد كه شما امر به معروف و نهي از منكر نكنيد."

اصحاب به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عرض کردند:« آیا چنین اتفاقی خواهد افتاد؟»
پیامبر اکرم فرمود:« آری و بدتر از آن! زمانی خواهد رسید که امر به منکر می‌کنید و از معروف باز می‌دارید
اصحاب به پیامبر عرض کردند:« آیا چنین اتفاقی خواهد افتاد؟»
فرمود:« آری و بدتر از آن! زمانی خواهد رسید که معروف را منکر و منکر را معروف می‌دانید

منابع:

بحارالانوار، ج52،‌ ص 181، حدیث 2 ---------- قرب الاسناد

 

 

ارسال شده در:سه شنبه 29 مرداد 1387

اين عيد مبارك...

نيمه شعبان مبارك

نيمه شعبان، ولادت با سعادت امام عصر(عج)، يگانه منجي عالم بشريت مبارك...

 

 

پ.ن1: خدايا ظهورش را هر چه بيشتر نزديك گردان...

پ.ن2: احساس مي كنم كه به جايي رسيدم كه طبق حديث روايت شده داره امر به منكر و نهي از معروف ميشه...

 

 

ارسال شده در:شنبه 26 مرداد 1387

نااميدانه...

 

هان اي شب شوم وحشت انگيز

تا چند زني به جانم آتش

يا چشم مرا ز جاي بركن

يا ديده ز روي خود فروكش

يا باز گذار تا بميرم

كز ديدن روزگار سيرم

ديريست در اين زمانه دون

كز ديده هميشه اشكبارم...

 

نه. به جايي نخواهم رسيد. با اين پاهاي ناتوان هرگز. خسته ام. خسته تر از آنكه بخواهم به مسير بينديشم. چه سنگلاخ ها راهم را سد كرده باشند، چه مصائب آن را تلخ. ديگر نخواهم انديشيد، نخواهم ديد و نخواهم گفت. نه. ديگر تواني براي ايستادن ندارم. و هيچ كس را ديگر به ياري نخواهم خواند. اعتماد بنايي سست بنيان است كه تنها نشاني كه بر جا مي گذارد، آوار است. و ديگر زخمي نمانده كه اين آوارهاي پياپي بر پيكرم ننشانده باشد. آه تنها صدايي است كه بدون هيچ پژواكي در فضا مي پيچد...

 

پ.ن: اللهم اشفع كل مريض والمجنون...

 

ارسال شده در:سه شنبه 22 مرداد 1387

نور آمد...

 

ديگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گلبشکر آن که تويی پادشاه حسن

با بلبلان بی‌دل شيدا مکن غرور

از دست غيبت تو شکايت نمی‌کنم

تا نيست غيبتی نبود لذت حضور

گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مايه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار

ما را شرابخانه قصور است و يار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گويد تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکايت از غم هجران چه می‌کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

 

 

 

اعياد شعبانيه مبارك

 

ارسال شده در:سه شنبه 15 مرداد 1387

آخرین صفحه | صفحه از10 | صفحه بعدی

دی شیخ با چراغ، همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

آرشیو موضوعی

آبان

پیوندها

لیست دوستان

<%FriendUsername%>

آماربازديد ها