![]()
|
شايد...
باز ما مانديم و شهري بي تپش وآنچه كفتار است و گرگ و روبه است گاه ميگويم فغاني بركشم باز مي بينم صدايم كوته است مهدي اخوان ثالث بايد راه مي رفتم تا مجالي باشد براي عبور افكار هرزه، بايد راه مي رفتم تا ته مانده انرژي اعماق وجودم را مصرف كنم تا، خسته تر از هميشه خود را به دستان خواب بسپارم، بايد راه مي رفتم تا به جز درد سنگيني سينه ام، چيزي حس نكنم، بايد راه مي رفتم تا تنها باشم، تا درك كنم لحظه لحظه تنهايي را، بايد راه مي رفتم تا فراموش كنم همه چيز را، همه افكارم را و خودم را، بايد راه مي رفتم تا فراموش كنم كه هستم ... پ.ن1: شد 4 بار... پ.ن2: سال خوبيه. شاد شروع شد... [ آخرین صفحه ] [ صفحه 28 از 156 ] [ صفحه بعد ] |
نوشته های پیشین
زيبا بود...
هفت بار زنده شدم... كاش يادم بماند... همه تعجب من از تو (3) ... همه تعجب من از تو (2)...
<%ArchiveInfo%>
|
