تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

تقصير ندانسته...

 

سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله؟

سه شنبه چرا اين همه فاصله؟

 

قيصر امين پور

 

گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي و سرپناه بي كسي ام بود، طوفان تو آن را از من گرفت. كجاي دنياي تو را گرفته بود؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي. باد را گفتم لانه ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها كه از تو، به واسطه محبتم دور كردم، و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي...

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 20 فروردين 1387 و ساعت 4:41 قبل‏ازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 27 از 156 ] [ صفحه بعد ]