![]()
|
تقصير ندانسته...
سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله؟ سه شنبه چرا اين همه فاصله؟ قيصر امين پور گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي و سرپناه بي كسي ام بود، طوفان تو آن را از من گرفت. كجاي دنياي تو را گرفته بود؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي. باد را گفتم لانه ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها كه از تو، به واسطه محبتم دور كردم، و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي... [ آخرین صفحه ] [ صفحه 27 از 156 ] [ صفحه بعد ] |
نوشته های پیشین
زيبا بود...
هفت بار زنده شدم... كاش يادم بماند... همه تعجب من از تو (3) ... همه تعجب من از تو (2)...
<%ArchiveInfo%>
|
