يوسف و زليخا...
نوشته اند شبى زليخا در خواب صورت و چهره يوسف را به او نشان دادند و گفتند او شوهر تو است .
پرسيد: اين جوان كه مرا نامزد او كرديد كيست ؟
گفتند: اين عزيز مصر است .
چون عزيز مصر او را خواستگارى كرد و زليخا را به مصر بردند، چون وارد مصر شد و عزيز را ديد، آهى كشيد.
دايه اش پرسيد: سبب آهى كه كشيدى چه بود.
گفت : جوانى در خواب به من نشان دادند و گفتند اين عزيز مصر است و شوهر تو است و اين عزيز، غير از آن عزيزى است كه در عالم رؤ يا ديدم .
در اين خيال بود تا وقتى كه شوهرش عزيز مصر يوسف را خريد و به خانه آورد، چشم زليخا كه به جمال يوسف افتاد رنگ از رويش پريد و به دايه اش گفت : اينست آن صورتى كه در خواب به من نشان دادند و مرا نامزد او كردند.
اين ماجرا چندين سال طول كشيد كه يوسف عزيز مصر شد و زليخا پير و كور و فقير شد.
حق تعالى زليخا را جوان كرد و يوسف به امر خدا او را تزويج نمود.
لينك داستان هاي آموزنده از حضرت يوسف عليه السلام
پ.ن: خيلي جالب بود. اين همه درباره احسن القصص قرآن سوره يوسف شنيده بودم ولي اين رو بار اول بود كه خوندم.
|
لينك ثابت| نوشته
شده توسط مریم در شنبه 14 ارديبهشت 1387 و ساعت 9:32 قبلازظهر
ارسال نظر