تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

يوسف و زليخا...

 

نوشته اند شبى زليخا در خواب صورت و چهره يوسف را به او نشان دادند و گفتند او شوهر تو است .
پرسيد: اين جوان كه مرا نامزد او كرديد كيست ؟
گفتند: اين عزيز مصر است .
چون عزيز مصر او را خواستگارى كرد و زليخا را به مصر بردند، چون وارد مصر شد و عزيز را ديد، آهى كشيد.
دايه اش پرسيد: سبب آهى كه كشيدى چه بود.
گفت : جوانى در خواب به من نشان دادند و گفتند اين عزيز مصر است و شوهر تو است و اين عزيز، غير از آن عزيزى است كه در عالم رؤ يا ديدم .
در اين خيال بود تا وقتى كه شوهرش عزيز مصر يوسف را خريد و به خانه آورد، چشم زليخا كه به جمال يوسف افتاد رنگ از رويش پريد و به دايه اش ‍ گفت : اينست آن صورتى كه در خواب به من نشان دادند و مرا نامزد او كردند.
اين ماجرا چندين سال طول كشيد كه يوسف عزيز مصر شد و زليخا پير و كور و فقير شد.
حق تعالى زليخا را جوان كرد و يوسف به امر خدا او را تزويج نمود.

 

لينك داستان هاي آموزنده از حضرت يوسف عليه السلام

 

پ.ن: خيلي جالب بود. اين همه درباره احسن القصص قرآن سوره يوسف شنيده بودم ولي اين رو بار اول بود كه خوندم.

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در شنبه 14 ارديبهشت 1387 و ساعت 9:32 قبل‏ازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 22 از 156 ] [ صفحه بعد ]