تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

نااميدانه...

 

هان اي شب شوم وحشت انگيز

تا چند زني به جانم آتش

يا چشم مرا ز جاي بركن

يا ديده ز روي خود فروكش

يا باز گذار تا بميرم

كز ديدن روزگار سيرم

ديريست در اين زمانه دون

كز ديده هميشه اشكبارم...

 

نه. به جايي نخواهم رسيد. با اين پاهاي ناتوان هرگز. خسته ام. خسته تر از آنكه بخواهم به مسير بينديشم. چه سنگلاخ ها راهم را سد كرده باشند، چه مصائب آن را تلخ. ديگر نخواهم انديشيد، نخواهم ديد و نخواهم گفت. نه. ديگر تواني براي ايستادن ندارم. و هيچ كس را ديگر به ياري نخواهم خواند. اعتماد بنايي سست بنيان است كه تنها نشاني كه بر جا مي گذارد، آوار است. و ديگر زخمي نمانده كه اين آوارهاي پياپي بر پيكرم ننشانده باشد. آه تنها صدايي است كه بدون هيچ پژواكي در فضا مي پيچد...

 

پ.ن: اللهم اشفع كل مريض والمجنون...

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 22 مرداد 1387 و ساعت 4:21 قبل‏ازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 13 از 156 ] [ صفحه بعد ]