تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

همه تعجب من از تو (2)...

 

هر لحظه برای ما طلوعی تازه­ست
تكبیر به نیت ركوعی تازه­ست
آن نقطه پایان كه شما می­گویید
انگیزه ساده شروعی تازه­ست

 

يكي ديگر از شگفتي هاي تو اين است كه همه جا هستي. يك وقت اين حكايت را شنيدم كه كسي از عارفي پرسيد: مي تواني به من بگويي كه خدا كجاست؟

عارف جواب داد: تو مي تواني به من بگويي كه خدا كجا نيست؟!

واقعا تو كجا نيستي؟ تو حتي توي خواب هاي آدم ها هم هستي. توي نفس كشيدنشان و لحظه اي كه به دنيا مي آيند و وقتي كه مي ميرند. تو توي كوه ها خيلي حضور داري. توي دريا خيلي هستي. روي زمين موج مي زني. وقتي كه ما داريم از كوه بالا مي رويم، تو داري آهسته با ما مي آيي. و وقتي كه تشنه و بي كس و كار توي كوير گير مي افتيم، تو همان چشمه اميدي هستي كه چند قدم دورتر، در انتظار ماست!

" پس از ساعتها كه در سكوت راه رفتيم، شب شد و ستاره ها يكي يكي درآمدند. من كه از زور تشنگي تب كرده بودم انگار آنها را خواب مي ديدم. حرف هاي شهريار كوچولو تو ذهنم مي رقصيد.

ازش پرسيدم:" پس تو هم تشنه ات هست،ها؟"

اما او به سوال من جواب نداد، فقط در نهايت سادگي گفت:" آب ممكن است براي دل من هم خوب باشد..."

... گفت:" كوير زيباست."

و حق با او بود. من هميشه عاشق كوير بوده ام. آدم بالاي توده اي شن لغزان مي نشيند، هيچي نمي بيند و هيچي نمي شنود؛ اما با وجود اين، چيزي توي سكوت برق برق مي زند.

شهريار كوچولو گفت:" چيزي كه كوير را زيبا مي كند اين است كه جايي يك چاه قايم كرده..."

از اينكه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميز شن پي بردم، حيرت زده شدم. بچگي هام توي خانه كهنه سازي مي نشستيم كه معروف بود توي آن گنجي چال كرده اند. البته نگفته پيداست كه هيچ وقت كسي آن را پيدانكرد و شايد حتي اصلا كسي دنبالش نگشت؛ اما فكرش همه اهل خانه را تردماغ مي كرد:" خانه ما ته دلش رازي پنهان كرده بود..."

گفتم:" آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه كوير، چيزي كه اسباب زيبايي اش مي شود نامريي است!"

... چون خوابش برده بود بغلش كردم و راه افتادم. دست و دلم مي لرزيد. انگار چيز شكستني بسيار گرانبهايي را روي دست مي بردم. حتي به نظرم مي آمد كه تو تمام عالم چيزي شكستني تر از آن هم به نظر نمي رسد. تو روشني مهتاب به آن پيشاني رنگ پريده و آن چشم هاي بسته و آن طره هاي مو، كه باد مي جباند، نگاه كردم و تو دلم گفتم:" آنچه مي بينم صورت ظاهري بيشتر نيست، مهم ترش را با چشم نمي شود ديد..."

باز، چون دهان نيمه بازش طرح كمرنگ نيمه لبخندي را داشت، به خود گفتم:" چيزي كه تو شهريار كوچولوي خوابيده مرا به اين شدت متاثر مي كند وفاداري اوست به يك گل: او نصوير گل سرخي است كه مثل شعله چراغي مي مانست كه يك وزش باد هم مي توانست خاموشش كند.

و همانطور در حال راه رفتن بود كه دمدمه سحر چاه را پيدا كردم."

 

ليلي شيرازي

 

 

پ.ن1: وقتي هيچ جايي نداشتم، فقط تو بي هيچ شرطي راهم دادي. تنها جايي كه مي تونستم بي دغدغه باشم و به هيچ چيز ديگه اي فكر نكنم...

پ.ن2: اون هفته مشهد بودم و در حريم حرم امام هشتم (ع)...

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 آبان 1387 و ساعت 8:54 قبل‏ازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 9 از 160 ] [ صفحه بعد ]