تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

همه تعجب من از تو (3) ...

بهانه...

 

يك نكته خيلي عجيب ديگر تو اين است كه اين همه چيز عجيب در تو جمع شده و هيچ وقت تمام نمي شود. براي همين، من هميشه در مقابل تو حيرت زده و گيجم.

هميشه دارم درباره ات فكر مي كنم؛ اما چندان چيزي دستگيرم نمي شود. براي همين تصميم گرفته ام بيشتر از اينكه به تو فكر كنم، تو را دوست داشته باشم.

چون دوست داشتن تو، نه اينكه گيجم نمي كند،‌تازه آرامش بخش هم هست. آرامش بخش، مثل لحظه هايي كه از زور خستگي تا مي رسي به يك جاي گرم خوابت مي برد. آرامش بخش، مثل وقتي كه باد پاييز خودش را مي رساند به پيراهن تو و از تو آستينت ميرود تو و همين كه دارد قلقلكت مي دهد تو خودت را لاي پتو مي پيچي. آرامش بخش، مثل خوردن يك نان داغ، مثل گرفتن دست يك دوست، مثل شنيدن يك "جانم" ساده!

البته من دوست دارم كه پز تو را بدهم. كه بگويم من يك دوست شگفت انگيز دارم و هر كسي كه چيزي درباره تو بپرسد، يك چشمه از كارهاي تو را برايش تعريف كنم. به او بگويم:" اي بابا! هر چي ازش بگم حيرت مي كنين!" و بعد تعريف كنم كه تو چطور كاري كردي كه خود آنها بتوانند توي اين دنيا نفس بكشند! همين براي حيرت هميشه شان كافي است!

اما براي من، آن لحظه هايي كه خيلي خيلي تنها هستم، اين حيرت كردن از كارهاي عجيب تو نيست كه خوشايند است؛ بلكه فقط كافي است به قلب كوچكم نگاه كنم كه ببينم تو در آن نشسته اي و داري با لبخند به من نگاه مي كني؛ و آن وقت با آرامش به خواب بروم! همين!

ليلي شيرازي

 

پ.ن: چند وقتي است دلتنگم...

 

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 15 آبان 1387 و ساعت 12:07 بعدازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 8 از 160 ] [ صفحه بعد ]