تبليغات X

تنها نگاهی بود، بی هیچ کلامی، نگاهی که آتش بر خرمنم زد، سوختم بی صدا، خاکستر شدم، باد مرا برد، بیا، دوباره در من بنگر، تا چون افسانه ققنوس از نو بپا خیزم، بسوزم، خاکستر شوم و.......... دوباره بیا

كاش يادم بماند...

 

ديگر افتاده ام از پا، در اين صحرا

در راهم صخره و خارا، خارا خارا

چون كشتي در دل طوفان يارا، يارا

درياب اي ساحل دريا مارا، مارا

 

و چقدر راحت مضطرب مي شوم. به در و ديوار مي خورم و ... تمام سنگيني بار دلم از چشمه چشم هايم بر پهنه صورتم جاري مي شود. با دستهايم پاك مي كنم ردپاي باقيمانده را. و دلم مي خواد با دستهاي خيس به آسمان نگاه كنم و ببينم كه به من لبخند مي زني. آن وقت هري دلم بريزد و تمام سنگيني اش را رها كند. كاش يادم بماند...

 

پ.ن1: يكسال گذشت. از روزي كه تبعيد شدم...

پ.ن2: ...

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 20 آبان 1387 و ساعت 11:24 قبل‏ازظهر ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 7 از 160 ] [ صفحه بعد ]