قدرت، سلطه، استعمار... انقلاب، شكنجه، رهايي...
چه بسيار مردان پر قدرتي
كه در اين جهان از پي راحتي
به كوه و كمر قصرها ساختند
همه قصرهاشان بياراستند
در اطراف هر قصر از بيم جان
گروهي مسلح نگهبانشان
...
ولي مرگ ناگه رسيد و گرفت
گريبان آن نابكاران زشت
...
به جاي كرم هاي مردم پسند
بر اين چهره ها كرم ها مي خزند
...
ترجيح ميدم سايه باشم تا مردم اصلا منو نبينن، تا اينكه خورشيد باشم و مجبور بشن به خاطر نديدنم چشماشون رو ببندن...
پ.ن1: شعر بالا توي كتاب تعليمات ديني دبستان بود. شعر از زبان يكي از ائمه بود كه به فارسي اينطوري ترجمه كرده بودن. خيلي دوستش داشتم. الان همين قدرش رو يادم مونده. اين چند وقت هم زياد خوندمش چون از اين مردهاي پرقدرت اطرافم زياده...
پ.ن2: بيشتر از اينكه سايه باشم تبديل شدم به يه روح. يه روح سرگردان...
پ.ن3: عيد قربان گذشته، ميلاد امام هادي(ع) امروز و عيد غدير چند روز ديگه مبارك...
