سرنوشت دوره جديد...
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار اما باز
تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم
سلامم را تو پاسخ گوي با لبخند بی تزوير
بپرس احوال تنهايی من را
حال اينجايم
مپرس از اتفاق ياُس فرداها
مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير
آنقدر تلخ بود كه هنوز كام ذهنم گس مانده. شيريني رويا جايش را به حقيقت داد كه موقع پايين رفتن از گلويم تلخي اش را فهميدم. (نه تنها فهميدم كه تا عمق جانم حس كردم.) در عوض تا عمق افكارم نفوذ كرد و براي هميشه جاگير شد. مهم نيست كه چيزي تغيير كنه يا نه. اصلا مهم نيست كه حقيقت واقعا حقيقت باشه. مهم اينه كه روي افكارم خطي كشيد كه تا ابد باقي مي مونه...
پ.ن1: اگه خدا بخوادپروژه پاياني هم تموم شد.
پ.ن2: خدايا شكر... به نداده هات... و داده هات...
پ.ن3: دوره جديد شروع شد...
